در تاريخ آوردهاند كه: وقتي حاج ميرزا آقاسي وزير محمد شاه قاجار به حفر قناتي امر داده بود، روزي كه به بازديد چاهها رفت، مقني اظهار داشت كه كندن قنات در اينجا بيحاصل است، چه اينكه اين زمين آب ندارد. حاج ميرزا آقاسي در جوابش گفت:
«آب براي من ندارد، نان كه براي تو دارد!!»
+ نوشته شده در
88/02/03ساعت 12:47  توسط زاهد رستگار
|
ابلهي سوزني در خانه گم كرده بود و در كوچه ميطلبيد، گفتند چه ميجوئي؟ گفت: سوزني كه در خانه گم كردهام، گفتند: اي ابله چيزي كه در خانه گم كردهاي در كوچه چه ميجوئي؟ گفت: چه كنم كه خانه تاريك است و چراغ ندارم.
+ نوشته شده در
88/02/03ساعت 12:45  توسط زاهد رستگار
|
يک روز نصرالدين در حمام زد زيز آواز و از صداي خودش خوشش آمد. گفت:«حيف است مردم از شنيدن اين صداي خوش محروم باشند.»
از حمام بيرون آمد و رفت بالاي منار و شروع به اذان گفتن کرد. آن هم بي موقع. رهگذري از صداي ناهنجار او ذله شد و از آن پائين داد زد: «حالا چه وقت اذان گفتن است، آن هم با اين صداي نکره؟»
ملا گفت: «اگر صاحب همتي در اينجا حمامي درست مي کرد، مي فهميدي آواز من چه قدر دلنشين است.»
+ نوشته شده در
88/02/03ساعت 0:34  توسط زاهد رستگار
|
عدهاي در بيابان نشسته بودند و غذا ميخوردند. نصرالدين كه از آنجا ميگذشت، بدون تعارف كنارشان نشست و شروع كرد به خوردن.
يكي پرسيد: «جناب عالي با كي آشناييد؟»
نصرالدين غذا را نشان داد و گفت: «با ايشان»
+ نوشته شده در
88/02/03ساعت 0:30  توسط زاهد رستگار
|