تبليغاتX
جزیره

جزیره

جوک های سری2

يه روز يه قورباغه با زنبور ازدواج مي كنه قورباغه ميگه:قوقو قوربونت برم
زنبور ميگه:وز وز وز وظيفته



به يه معتاده ميگن ازكي معتاد شدي ميگه بابچه هاقرار گذاشتيم روزهاي تعطيل بكشيم يك دفعه خورديم به عيد.



يارو داشته نوارخالي گوش ميداده وگريه ميكرده.بهش ميگن چرا گريه ميكني.ميگه دلم واسه خوانندش ميسوزه طقلكي لال بوده



مهندسه می ره معدن بقی اش برا بعدن


طرف شورتش سوراخ بوده تو استخر غرق ميشه



فكر روز حسرت باش كه يه وقت سر بزنگاه مامور بدرقه نياد مثل هيچكس ببر تت


غضنفر زنگ ميزنه اژانس ميگه ماشين دارين ميگه اره داريم غضنفر ميگه خوش به حالتون ما نداريم..!



يه پسره به دوستش ميگه بيا بريم دريا دوستش ميگه نه اگه غرغ شم مامانم منو ميكوشه!!


رفتي اون بالا بالاهانشستي ماهم زير پات.حالا كه اون بالايي بي زحمت يه نارگيل بنداز پايين



من همان قاب تهي و بي تصويرم كه براي تو و تصويردلت ميميرم
حالا جو نگيرتا خالي بستم


يه روز يه مرده خورد به نرده ....



بيل تا مثل دو كبوتر پر بكشيم بريمروي بلند ترين درخت لونه كنيم 0000 بعد تو يه تخم بذاري منم گوجه بخرم , تا با هم املت بخوريم



به عربه ميگن از چه كارتوني خوشت مياد ميگه كارتون خرما



غضنفر ميگوزه ميلرزه بهش ميگن چراميلرزي ميگه رو ويبره گذاشتم صداش در نياد


طرف به زنش ميگه مهريه ات رابزار اجرا تابا پولش خونه بخريم



يارو مي ره دزدي يهو صاحب خونه بيدار مي شه مي گه كي اونجاست؟
يارو مي گه هيش كي گربه ست بع بع بع بع


به يارو مي گن دوست داري وقتي تو تاكسي مي شيني كي كنارت بشينه مي گه يه دختر خوشگله ناز ملوس سوسول دلبر با نامزدش.
مي گن خاك بر سرت چرا با نامزدش؟
مي گه آخه اون دوتا به هم مي چسبن جاي من باز ميشه



يارو(تركه)بادوتاكروات ميره عروسي ازش ميپرسن چرادوتاكروات زدي ميگه آخه شنيدم عقدوعروسي باهمه



يه كوره داشته نواشپزخونه دنبال چيزي ميگشته دستش ميخوره به رنده باخودش ميگه اين چرت وپرتاچيه اينجا نوشتن



يه پسره جلو دختره ميخوره زمين ميگه حركتو حل كردي



آمريكاييه ميخواسته طرفو ضايع كنه مي برتش تو آمريكا و بهش ميگه زمينو بكن طرف بعد از100متر كندن به يه سيم ميرسه آمريكاييه بهش ميگه ببين ما از100سال پيش تلفن داشتيم اون وقت طرف مي برتش تو شهرشون و بهش ميگه بكن آمريكاييه بعد از100متر كندن به چيزي نميرسه طرف بهش ميگه ببين ما از100سال پيش موبايل داشتيم



يارو ميره استاديوم وسط موج مكزيكي قرق ميشه



به خره ميگن توچرا خر شودي برميگرده ميگه امان از دوست ناباب



يه نفر زنگ ميزنه 125 ميگه لطفا يه 110 خبر كنيد 15تا بقيش رو ادامس بفرستيد



طرف تو خيابون ميخوره زمين برا اينكه ضايع نشه تا خونشونا سينه خيز ميره



تف به نامردي
تف به نارفيق
تف به جدايي
.
.
.
تف برسون تفم تموم شد...



ميدوني تك زنگ يعني چي؟
يعني دوست دارم ولي پول ندارم!
البته پول دارما اما اونقدر نمي ارزي!



کاش زن گرفتن هم مثل ايرانسل بود... يکی می گرفتی، يکی هم جايزه می گرفتی



دلم ميخواد برات بميرم اما خودت كه ميدوني پهلوانان نميميرند


ماه رمضانه يه وقت جايی نری که پيدات نکنم . آخه دارم دنباله ۶۰ تا گدا ميگردم !!!روتو حساب کردم!!!!!



به غضنفر مي گن نظر شما راجع به ماه رمضان چيه ؟ مي گه والا خيلي خوبه فقط يه ذره زولبيا باميه اش رو زياد کنن بهتر مي شه



يارو باباش آتيش ميگيره هول ميشه از روش ميپره!!



يارو زنشو ميكشه ميره مرحله بعد!ميره خونه ميبينه زنش زنده است ميفهمه سيو نكرده بود!!



كرد رو ميخواستن شكنجه كنن بهش شلوار استرچ ميپوشونن



شمع مي سوزد و پروانه به دورش نگران ما كه مي سوزيم و پروانه نداريم چه كنيم



خصوصيات فيلم های ايرانی : ۱. اول فيلم رو ببينی آخرش مشخصه ! ۲. امکان نداره تو فيلم دو نفر عاشق هم نشن ! ۳. صحنه های تصادف رو نمی بينی فقط صداش مياد



يه نفر بچش رو مي بره مدرسه اي تو لندن تا انگليسي ياد بگيره سال بعد ميره سراغش!نرسيده به مدرسه بچه هاي لندن داد ميزنن اهبر ددي گلدي



یه روز به معتاده ميگن شما با ورزشكارا چه فرقي داريد ؟مي گه اونا تيكنيكين ما پيكنيكي



به طرف ميگن پسرت ركورد المپيكو شكسته ميگه غلط كرده پدر سوخته من كه پولشو نميدم



يك نفر رشته‌اش دامپروري بوده، روش نميشده به كسي بگه. يكي ازش مي‌پرسه: رشته‌ات چيه؟ميگه: دامپيوتر، گرايش پشم افزار



طرف داشته با خرش شطرنج بازي مي‌كرده، يكي مي‌بينه و ميگه: عجب خر باهوشي! طرف ميگه: نه، زياد هم باهوش نيست، تازه يك يك شديم



طرف میگوزه یه متر میپره جلو میگن چرا اینجوری شد؟ میگه آخه تو دنده بود



طرف از رو پشت بوم میفته تو خیابون. جماعت دورش حلقه میزنن میگن چی شده؟ یارو برمیگرده میگه والا منم تازه رسیدم نمیدونم چی شده


به يارو ميگن راحت باش ميگوزه



كرم ابريشم قرص اكس مي خوره پليور مي دوزه



يك روز يه يارو به شكمش ميگه چقدر من كار كنم تو بخوري؟ شكمش ميگه ميخواي من كار بكنم تو بخوري...



يه روز يه مرده از خواب بلند ميشه ميگه بازم ميبينم كه نميبينم كه



طرف خواب ميبينه ماكاروني ميخوره.صبح كه بيدار ميشه ميبينه كش شلوارش نيست



عروسي دختره بوده براي خانواده عروس ميخونن: نون و پنير و نعنا مادر عروس شد تنها پدر عروس مي شنو و مي گه: نون و پنير پونه پس من انم تو خونه



اگه خرابي خرابتم اگه مستي شرابتم اگه هستي كنارتم اگه نيستي به يادتم



به طرف میگن پاشو سحره میگیه ولش کن بزا ربخوام خودم بعدا بهش زنگ میزنم


توي تيمارستان نوار نوحه ميزارن، همه ديوونه‌ها بلند مي‌شوند و مي‌رقصند به جز يكي، ازش مي‌پرسند: تو چرا نمي‌رقصي؟ يارو ميگه: آخه من عروسم


از بچه اصفهانيه مي پرسن وقتي مي ري سر يخچال چي مي خوري؟ مي گه: کتک



يه نفر از كنار ريل رد ميشه ميبينه كوه ريزش كرده نارنجك ميبنده ميره زير قطار.



سبد سبد آي لاوي يو فقط قربون دستت سبدارو برگردون مال مردمه.


طرف 1000 تا صلوات نزر مي كنه ميره ورزشگاه ازادي بلند مي شه مي گه صلواتياش صلوات بفرسند


به پشه ميگن چرا زمستونا نمي اي ميگه نه تابستونا تحويلم مي گيرد



طرف قله اورست رو تو سه دقيقه فتح ميکنه خبر نگارها ازش ميپرسن انگيزت چي بود ميگه انگيزه منگيزه بيلميرم بار خورد اوردم بالا



به يارو ميگن وبا اومده ميگه :چي چي آورده!!!!!!!!



به لاكپشته ميگن يه دروغ بگو ميگه دويدمو دويدم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!



غضنفر برف پاكنشو مي زنه هيپنوتيزم مي شه



ميگن امروز خوشگلا رو مي دوزن نرو بيرون نمي گيرنت ضايع ميشي


به طرف ميگن كدوم سريال بيشتر دوست داري؟ميگه پيام بازرگاني مي پرسن چرا؟ميگه اخه وسطش فيلم ميزارن.



به طرف ميگن شيري يا روبا ه ميگه مگه خر چشه



ستاد تبصره 13 اعلام كرد: اگر بنزينتون تمام شد تو باك ماشينتون بشاشيد چرخش مي چرخه از چرخ مملكت كه بدتر نيست ريدن توش بازم مي چرخه.



پليس راه اردبيل طي اطلاعيه اي اعلام كرد : رانندگاني كه زنجير ندارند سينه بزنند.


طرف پسر بچه اي رو دفن ميكرده كه پسر بچه به اون ميگفته عمو من زنده ام .
نه پسرم بخواب تو هنوز بدنت گرمه نميفهمي....!

+ نوشته شده در  87/06/31ساعت 7:20  توسط زاهد رستگار  | 

جوک های سری1

به معتادي گفتند با 45 و 46 و 47 و 48 جمله بساز. گفت : چلا پنجه مي کشي؟ چلا شيشه مي شکني؟ چلا هف نمي زني ؟ چلا هشتي ناراحت؟


اصغرآقا اواخر عمرش به زنش گفت : خانم جان بعد از رفتن من به من خيانت نکني که استخوانهام تو گور بلرزه ! زنش هم گفت چشم. مدتي بعد مرد به خواب زنش آمد و گفت : تو اون دنيا به من مي گن اصغر ويبره!


غضنفر رفت مغازه وگفت ببخشيد شما از اون کارت پستال ها داريد که نوشته : عزيزم تو تنها عشق من هستي؟ مغازه دار گفت بله داريم. غضنفر گفت پس 16 تا از اون کارتها رو محبت کنيد!


پسري از سربازي براي پدرش اين طور تلگراف زد : " من کاظم پول لازم " پدرش هم در جواب گفت : " من تراب وضع خراب !"


غضنفر ماه رمضان زولوبيا گرفته بود و گذاشت رو طاقچه و بعد مشغول نماز شد. يه دفعه متوجه شد پسرش سراغ زولوبياها رفته. موقع قنوت گفت : ربنا آتنا في الدنيا الحسنه ... کسي به زولوبيا دست نزنه!


مردي بدهي و قرض زياد داشت رفت ماشين مدل بالا خريد! زنش پرسيد : آخه مرد با اين وضعي که ما داريم چه وقت ماشين مدل بالا خريدن بود؟ مرد گفت : ماشينو خريدم تا سريع تر بتونم از دست طلبکارها فرار کنم!!!


يه بار بچه اي از پدر خسيسش ده هزار تومان پول خواست . پدر گفت : چي ؟ نه هزار ؟ هشت هزارو مي خواي چه کار؟ تو هفت  هزار هم زيادته چه برسه به شش هزار! بابام به من پنج هزار نداده که حالا من به تو چهار هزار بدم. حالا سه هزارو مي خواي چي کار؟ دوهزار کافيه ؟ بيا اين هزار تومنو بگير.بچه مي شماره مي بينه پانصدتومنه!!!


ملانصرالدين داشت سخنراني مي کرد که : هرکس چند زن داشته باشد به همان تعداد چراغ در بهشت برايش روشن مي شود. ناگهان در ميان جمعيت ، زن خود را ديد. هول کرد و گفت : البته هرگز نشه فراموش لامپ اضافي خاموش.


از شخصي مي پرسند «چرا قرص هايت را سر وقت نمي خوري؟»
پاسخ مي دهد: «مي خواهم ميکروب ها را غافلگير کنم.»


شخصي ميخي را برعکس به ديوار مي زد. دوستش از راه رسيد و گفت: «تو اشتباه مي کني، اين ميخ براي ديوار روبه روست.»
 


يک روز يک گنجشک با يک موتوري تصادف مي کند و بي هوش مي شود. وقتي به هوش مي آيد، مي بيند در قفس است. مي زند توي سرش و مي گويد: «بيچاره شدم، موتوريه مرد!»
 


پدر: «پسرم! هر وقت مرا عصباني مي کني، يکي از موهايم سفيد مي شود.»
پسر:« حالا فهميدم که چرا پدر بزرگ همه موهايش سفيد است.»
 

 
دو شکارچي با هم صحبت مي کردند. اولي پرسيد:« اگر خرسي به تو حمله کند، چه مي کني؟»
دومي: «با تفنگ شکارش مي کنم.»
اولي: « اگر تفنگ نداشته باشي، چه؟»
دومي:« مي روم بالاي درخت.»
اولي:« اگر آنجا درخت نباشد، چي؟»
دومي: «خب، پشت يک صخره پنهان مي شوم.»
اولي: «اگر صخره نبود، چه؟»
دومي:« توي گودالي دراز مي کشم.»
اولي: «اگر گودال هم نبود؟»
در اين موقع، شکارچي دوم عصباني شد و گفت: «داداش!  بگو ببينم، تو طرفدار مني يا خرسه؟!
 

 
شبي ملانصرالدين خواب ديد که کسي ۹ دينار به او مي دهد، اما او اصرار مي کند که ۱۰ دينار بدهد که عدد تمام باشد. در اين وقت، از خواب بيدار شد و چيزي در دستش نديد. پشيمان شد و چشم هايش را بست و گفت: «باشد، همان ۹ دينار را بده، قبول دارم.»
 

 
شخصي از ملا پرسيد: مي داني جنگ چگونه اتفاق مي افتد؟ ملا بلافاصله کشيده اي محکم در گوش آن مرد مي زند و مي گويد: اينطوري!
 

 
ملا خود را از دست طلبکاران به مردن مي زند، او را شستشو داده کفن مي کنند و در تابوت نهاده به طرف گورستان مي برند تا دفن کنند اما تشييع کنندگان راه قبرستان را گم مي کنند و هر چه مي گردند موفق نمي شوند به يافتن راه، ملا که طاقت خنگي آن ها را نداشت از ميان تابوت بلند شد و گفت راه قبرستان از آن طرف است!
 

 
ملا در اتاقش نشسته بود که مگسي مزاحم استراحتش مي شود، مگس را مي گيرد و يک بالش را مي کند. مگس کمي مي پرد دوباره مگس را مي گيرد و بال ديگرش را هم مي کند. او مي گويد: بپر  ولي مگس نمي پرد. به خود مي گويد: به تجربه ثابت شده است اگر دو بال مگس را بکنيد گوش او کر مي شود!


زن ملا به عقل خود خيلي مي نازيد و هميشه پيش شوهرش از خود تعريف مي کرد. روزي گفت: مردم راست گفته اند که داراي عقل سالم و درستي هستم. ملا جواب داد: درست گفته اند چون تو هرگز عقلت را به کار نمي بري به همين دليل سالم مانده است!


پدر:« پسر جان! وقتي من به سن تو بودم، اصلاً دروغ نمي گفتم.»
پسر:« پدرجان! ممکن است بفرماييد که دروغگويي را از چه سني شروع کرديد؟»


يک نفر خودش را به موش مردگي مي زند، گربه مي خوردش.



پزشک:« متأسفانه چشم شما دوربين شده.»
بيمار: «آخ جان! پس مي توانم يک حلقه فيلم بيندازم توش و چند تا عکس بگيرم.»


 
معلم:« بگو ببينم، برق آسمان با برق منزل شما چه فرقي دارد؟»
دانش آموز:« اجازه!  برق آسمان مجاني است، ولي برق خانه ما پولي است.»


 
اتوبوس سرچهار راه رسيد. پيرمردي از مسافرها، عصايش را روي پشت شاگرد راننده گذاشت و گفت:
« اين جا چهار راه سعدي است؟»
شاگرد راننده گفت:« نخير، اين جا ستون فقرات بنده است.»



مردي به مطب پزشک رفت و گفت: «آقاي دکتر! چند وقتي است که بيماري فراموشي گرفته ام. چه کار کنم؟»
پزشک:« اول بهتر است تا فراموش نکرده اي، ويزيت مرا بدهي.»


 
معلم:« ناصر! اگر حميد ۵ تا مداد داشته باشد و ۳ تاي آن را به رضا بدهد، چند تا مداد برايش مي ماند؟»
ناصر:« آقا اجازه! ما حميد را نمي شناسيم و کاري هم به کارش نداريم.»


 
پسري به پدرش گفت:« پدرجان! يادتان هست که مي گفتيد اولين دفعه که ماشين پدرتان را سوار شديد، ماشين را درب و داغان برگردانديد خانه؟»
پدر: «بله پسرم!»
پسر: «باز هم يادتان هست که هميشه مي گوييد تاريخ تکرار مي شود؟»
پدر:« بله پسرم!»
پسر: «خب، امروز بار ديگر تاريخ تکرار شد.»
 


از مردي پرسيدند: «کباب را چطور مي پزند؟»
مرد جواب داد:« از آشپزي سررشته ندارم. آن را درست کنيد، خوردنش را به شما ياد مي دهم.»
 

 
مشتري: « اين کت چند است؟»
فروشنده:« ۱۰ هزار تومان.»
مشتري: « واي! اون يکي چي؟»
فروشنده: « دو تا واي!»
 


روزي شخصي به عيادت دوستش رفت و حال او را پرسيد.
او گفت: «تبم قطع شده ولي گردنم خيلي درد مي کند.»
شخص عيادت کننده با خونسردي گفت:« اميدواريم آن هم قطع شود.»
 


يک روز مادري به فرزندش گفت: «دخترم! اسفناج بخور که خيلي خاصيت دارد. آخر اسفناج آهن دارد.»
دختر او جواب داد:« مادر جان! تازه آب خورده ام، نکند زنگ بزند!»
 


بيمار:« آقاي دکتر! انگشتم هنوز به شدت درد مي کند!»
دکتر: «مگر نسخه ديروز را نپيچيدي؟»
بيمار: «چرا، پيچيدم دور انگشتم، ولي اثر نداشت!»
 

 
شخصي ساعتش کار نمي کرد. رفت گشت، برايش کار پيدا کرد.
 


عکاس:«دوست داريد عکستان را چگونه بگيرم؟»
مشتري:«مجاني!»
 


مردي بادکنک فروشي باز کرد، اما بعد ازمدتي ورشکست شد، چون بادکنک هايش را به شرط چاقو مي فروخت.
 


معلم: وقتي مي گوييم «دانش آموزان کلاس تکليف هاي خود را با ميل انجام مي دهند.» «ميل» در اين جمله چه نوع کلمه اي است؟
دانش آموز:« اجازه!  حرف اضافه.»
 


اولي:«ببخشيد شما روي صندلي من نشسته ايد.»
دومي:«مي تواني حرفت را ثابت کني؟»
اولي:«بله!چون بستني قيفي ام راروي آن جا گذاشته بودم.»
 


معلم:« سعيد! دو تا حيوان دو زيست نام ببر.»
سعيد:«قورباغه و برادرش.»
 

 
اولي: «يک روز توپم را شوت کردم، رفت کره ماه، خورد توي سر يک نفر و برگشت.»
دومي: «عجب! پس آن توپي را که خورد توي سرم تو شوت کرده بودي؟»
 

 
صاحب خانه:« آي کمک، کمک! دزد!»
دزد:« داد نزن بابا! کمک لازم نيست،  من با خودم چند نفر آورده ام.»
 


اولي:« از بس استراحت کردم، خسته شدم.»
دومي:« خب يک کم استراحت کن.»
 


اولي:« چه نقاشي قشنگي! اما معلوم نيست طلوع آفتاب را نشان مي دهد يا غروب آن را.»
دومي:« نگران نباش. من مي دانم غروب آفتاب است. اين نقاش هيچ وقتي زودتر از ۱۲ ظهر از خواب بيدار نمي شود.»
 


اتوبوس طبق معمول خيلي شلوغ بود. مسافري عصباني به آقاي چاقي که پهلويش ايستاده بود، گفت آقا! ممکن است هل ندهيد!
مرد چاق با اوقات تلخي گفت: هل نمي دهم، دارم نفس مي کشم.
 


فيلي در استخري شنا مي کرد. مورچه اي سر رسيد
و گفت: بيا بيرون کارت دارم.
فيل از استخر بيرون آمد. مورچه نگاهي به فيل انداخت و گفت: برو توي آب. فقط مي خواستم ببينم اشتباهي مايوي من را نپوشيده باشي.
 


جلال:  سعيد، چرا معلم شما اين قدر به تخته سياه مي زند؟
سعيد: خوب معلوم است! براي اين که ما دانش آموزان چشم نخوريم!
 

 
روزي مردي با عينک دودي کنار دريا مي رود و مي گويد:چقدر نوشابه سياه!
 

 
اولي:« کتابي را که بهت دادم خواندي؟»
دومي: «بله، آخرش خيلي خوب بود.»
اولي:« اولش چه طور بود؟»
دومي: «هنوز اولش را نخوانده ام.»
 

 
معلم به دانش آموز:« بگو ببينم! سيب زميني از کجا پيدا شد؟»
دانش آموز:« از زماني که اولين سيب از درخت به زمين افتاد.»



سعيد از دوستش، خسرو، مي پرسد: «دلت مي خواست جاي چه کسي بودي؟»
خسرو جواب مي دهد: «جاي تو.»
سعيد با تعجب مي پرسد: «چرا جاي من؟»
خسرو جواب مي دهد: «براي اين که دوست نازنيني مثل خودم داشته باشم.»
 


اولي:« به نظر تو، هويج باعث تقويت بينايي مي شود؟»
دومي: «حتما، چون تا به حال هيچ خرگوشي را نديده ام که عينک زده باشد.»
 

 
معلم: «مريم! اگر هم شاگردي ات، سارا، هزار تومان به تو بدهد و
دوباره پانصد تومان ديگر هم بدهد، در مجموع چه قدر پول خواهي داشت؟»
در همين موقع سارا با عصبانيت مي گويد:« اجازه! ببخشيد، از کيسه خليفه مي بخشيد؟! »
 


روزي شخصي به عيادت دوستش رفت و احوالش را پرسيد. دوستش گفت:« تبم قطع شده است، اما گردنم هنوز درد مي کند.»
آن شخص گفت: «ناراحت نباش، اميدوارم آن هم به زودي قطع شود!»



پسر از مادرش پرسيد: «مادر جان!  توي اين شيشه روغن موي سر بود؟»
مادر با خونسردي جواب داد: «نه، چسب بود، چسب مايع.»
پسر با وحشت گفت: «حالا فهميدم چرا هر کاري مي کنم، نمي توانم کلاهم را از سرم بردارم!»



اولي:« اگر تلويزيونم روشن نشد، چه کار کنم؟»
دومي: «هلش بده، بگذار کانال دو.»
 


اولي: «يک روز به يک شير حمله کردم و دمش را بريدم.»
دومي:« پس چرا سرش را نبريدي؟»
اولي:« آخر قبل از من، يک نفر ديگر سرش را بريده بود. »
 


مادر: «پسرم!  باز هم که با اميد دعوا کرده اي!  مگر نگفتم هر وقت عصباني شدي، تا ۵۰ بشمار تا عصبانيتت تمام شود و دعوايت نشود؟»
پسر:« بله مادر جان!  گفته بوديد، اما مادر اميد به او گفته بود که فقط تا ۳۰ بشمارد!»


 
يک روز يک نفر از کنار ديوار مي گذرد، يک کاغذ به سرش مي خورد و مي ميرد. مردم مي آيند و کاغذ را باز مي کنند، مي بينند توي آن نوشته: دو تا آجر.


روزي روباهي مي رود پيش کلاغي و مي گويد:« به به. عجب دمي، عجب پايي!»
کلاغ با خونسردي مي گويد:
« کجاي کاري بابا! من خودم دوم راهنمايي ام.»
 


پسر به پدرش گفت:« پدرجان! چرا بعضي از آدم ها اين طوري حرف مي زنند، مثلاً مي گويند فرش  مرش، کتاب متاب، اسباب مسباب؟ »
پدر با خونسردي جواب داد:« پسرم! اين کار آدم هاي بي سواد مي سواده!»
 


پدر به پسرش گفت: «راستي صبح چه مي خواستي به من بگويي »
پسر با شرمندگي:«نمي خواهم شما را بترسانم ، ولي امروز صبح معلم رياضي مان گفت که از اين به بد هر کسي مسأله رياضي را غلط حل کند ، تنبيه
مي شود»
 


يک نفر مي خواهد برود خارج و با خودش سه کيلو قند مي برد. از او مي پرسند:« اينها را کجا مي بري؟»
مي گويد:« آخر شنيده ام غربت تلخ است.»
 


اولي: «حالت چه طور است؟»
دومي:« خوب است. تازه موکتش کرده ام.»


 
فردي ميخي را سروته روي ديوارگذاشته بود و مي کوبيد. ميخ در ديوار فرو نمي رفت. ديگري که شاهد اين ماجرا بود، گفت: «چه کار مي کني؟ اين ميخ که براي اين ديوار نيست. اين ميخ براي ديوار روبه روست.»


روزي يک شخص لاف زن با يک آدم قوي هيکل دعوايش مي شود. قبل از هر حرکت لاف زن، مرد قوي هيکل چند تا مشت به او مي زند و پرتش مي کند. آدم لاف زن در حالي که نفسش بالا نمي آيد، به جمعيتي که مشغول تماشا هستند مي گويد: «شما مي گوييد چه کارش کنم؟»


ناظم:« چرا اين قدر دير به مدرسه آمدي؟»
دانش آموز:« آقا اجازه! من داشتم خواب يک مسابقه فوتبال مي ديدم. چون بازي به وقت اضافه کشيد، ناچار شدم خواب بمانم تا نتيجه آن معلوم شود.»


معلمي در کلاس علوم از دانش آموزي پرسيد:« با ديدن پاي اين حيوان، نام حيوان را بگو.»
دانش آموز هر چه به پايي که در دست معلم بود نگاه کرد، نتوانست پاسخ دهد. معلم پس از مدتي گفت: «بگو اسمت چيه تا برايت يک صفر بگذارم.»
دانش آموز پايش را از کفش درآورد و گفت: «خب، شما هم از روي پاي من بگوييد اسمم چيه.»



شخصي که تازه ماشين خريده بود به تعميرگاهي رفت و به مکانيک گفت: «آقا، لطفاً ببينيد اين ماشين چه اشکالي دارد که مدام به درو ديوار مي خورد.»



از يک نفر که با پا غذا درست مي کرد پرسيدند: «چرا با پا آشپزي مي کني؟»
جواب داد: «آخر دست پختم خوب نيست.»


رئيس تيمارستان به يکي از مراقب ها مي گويد: «من در اين جا از همه راضي هستم، فقط ديوانه اي هست که اصرار دارد من برج ايفل را از او بخرم.»
مراقب مي گويد: «خب، چرا نمي خريد؟»
رئيس تيمارستان مي گويد: «آخر پول ندارم. اگر داشتم، حتما مي خريدم.»


معلم به دانش آموز: اگر تو
۲۰۰ تومن پول داشته باشي و برادرت ۵۰ تومن آن را بردارد، چه قدر پول برايت مي ماند؟
دانش آموز:« ۳۰۰ تومن.»
معلم با عصبانيت:« ۳۰۰ تومن؟!»
دانش آموز: «چون آن قدر گريه مي کنم تا پدرم ۱۵۰ تومان ديگر هم به من بدهد!»



اولي: «من خواب ديدم رفته ام مسافرت.»
دومي: «من هم خواب ديدم که يک غذاي خوشمزه خورده ام.»
اولي:« تنهايي؟ پس چرا من را دعوت نکردي؟»
دومي: «مي خواستم دعوتت کنم، ولي گفتند رفته اي مسافرت.»



اولي: «چي باعث شد سر شما طاس شود؟»
دومي: «باد.»
اولي: «چرا باد؟»
دومي:« آخر باد کلاه گيسم را برد!»


معلم:« حامد!  توضيح بده که سيب زميني چگونه به دست مي آيد. »
حامد: «اجازه آقا!  با پرداخت مقداري پول!»


معلم رياضي از دانش آموز پرسيد: «اگر مادرت به تو بگويد نصف پرتقال را مي خواهي يا هشت شانزدهم، کدامش را انتخاب مي کني؟»
دانش آموز پاسخ داد: «نصف پرتقال را!»
معلم گفت: «مگر نمي داني نصف پرتقال با هشت شانزدهم پرتقال يکي است؟»
دانش آموز جواب داد: «چرا آقا! مي دانيم، ولي پرتقالي که شانزده تکه شده باشد، قابل خوردن نيست.»

+ نوشته شده در  87/06/31ساعت 6:55  توسط زاهد رستگار  |