عكس هایی دیدنی و بامزه از نشست سران G8



















امسال سال نو خیلی مبارک بود زیرا در امسال پدرم ما را به شمـــال برده است !
این بهترین مسافرتی است که پدرم ما را آورده است چـــون قبل از این هیـــچوقت
ما را به مسافرت نبرده بود ! در راه شمال به ما خیـــلی خوش گذشــــــت ! ما در
راه خیلی چپ کردیم ! پدرم میگفت من میپیچم ولی نمیدانم چرا جــاده نمیپیچه!
خواهرم یک بار دستش را از پنجره ماشین بیرون آورد تا پوست تخمـه اش را بریزد
و یک ترانزیت از کنار ماشین ما رد شد و دست خواهرم از بازو کنده شـــــــــد و ما
خیلی خندیدیم ! ما برای ناهار به اکبر جوجه رفتیم ! البته من خود اکـــــــــبر آقا را
ندیدم ولـــــــــــی پدرم که او را دیده است میگوید خیلی جوجه اسـت ! من خیلی
نوشــــــــابه خوردم و پدرم یک گوشه نگه داشت تا من با خیال راحت بشاشـم به
طبیعت ! در جاده خیلی برف آمده بود و ما برف بازی کردیم ! مـــــن با گوله برف به
پس کــــله پدرم زدم و او عصبانی شد و دست من را لای در ماشین گذاشـت و در
ماشین را محکم بست !
ما به متل قو رفتیم و سر یک میز نشستیم و پدرم قیلـون و چایی ســـفارش داد .
پدرم خیلی قشنگ قیلون میکشد . پدرم حتی در متل قـو هم از رژیمش دست بر
نمیدارد و درِ گوشی به همان پسره که قیلون آورد چیزی مـیگوید و یــــــک پارچ آب
سفارش میدهد ! پدرم عادت دارد نوشابه را با آب قاطی میکند !
کنار ما چند تا جوان نشسته اند و آواز میخوانند :
میخوام برم زن بگیرم ! پولامو بدم ان بگیرم ! گوجه بدم رب بگیرم و ...
پدرم با این شعر خیلی حال میکند ولی مادرم عصبانی میـشود و با پارچ آب پدرم
به صورت من میکوبد ! ما 13 را در همانجا در کردیم البته پـدرم خیلی بیشتر از ما
در کرد ولی به هر حال به ما خیلی خوش گذشت و من خیلی کتک خوردم ...

نام: Greg Valentino
محل سکونت: نیویورک
متولد سال 1960
دور بازو:حدود 75 سانتی متر




تاکنون تنها 51 مورد تولد نوزاد به همراه جنینی در شکم به ثبت رسیده است.جراحان سعودی ماندهاند که چگونه این رویداد نادر را به سرانجامی خوش برسانند! تاکنون تنها 51 مورد تولد نوزاد به همراه جنینی در شکم به ثبت رسیده است.جراحان سعودی ماندهاند که چگونه این رویداد نادر را به سرانجامی خوش برسانند! عربستان این روزها به سوژه داغ خبری جهان تبدیل شده است... البته این بار خبر از بازار نفت و سیاست نیست؛ بلکه بهدنیا آمدن نوزادی خارقالعاده که حیرت محافل علمی و پزشکی جهان را به همراه داشته، تمامی توجهات را به این کشور معطوف کرده است. این نوزاد از این جهت خارقالعاده عنوان شده که به صورت «باردار» بهدنیا آمده است! این نوزاد تنها یک سال سن دارد و معلوم نیست که چرا تاکنون هیچگونه خبری درخصوص این رویداد نادر منتشر نشده است! پس از بهدنیا آمدن این نوزاد که البته واکنشهای بسیار متفاوت اجتماعی را در میان مردم عربستان به همراه داشته، تیمی از زبدهترین پزشکان و متخصصان این کشور وارد عمل شد تا به بررسی علل اصلی باردار بهدنیا آمدن این نوزاد بپردازد. درحقیقت این پزشکان میخواهند بدانند، چگونه این فرآیند بیولوژیکی در این نوزاد روی داده است. گمانهزنیهای متفاوت! درباره روی دادن این حادثه نادر، حرف و حدیثهای متعددی در محافل علمی و پزشکی عربستان و حتی جهان وجود دارد، اما مهمترین و معقولترین آنها این است که مادر این نوزاد اساسا دو جنین را باردار بوده، اما فرآیند شکلگیری جنینها بهگونهای بوده که یکی از جنینها در زهدان جنین دیگر رشد خود را آغاز کرده است. به عبارت دیگر، پزشکان معتقدند که این نوزاد یکساله که اتفاقا دختر است، حامل دوقلوی دیگر خود است و از این رو، اکنون پزشکان با معمایی عجیب برای به سرانجام رساندن این فرآیند روبرو شدهاند. اما بهنظر میرسد برخی از پزشکان این کشور به این نتیجه رسیدهاند که سقط جنین میتواند تنها شانس نجات حداقل یکی از این دو موجود باشد. آنها در نظر دارند تا با سقط جنینی که در شکم نوزاد یکساله وجود دارد، حداقل جان این نوزاد را از مرگ حتمی نجات دهند. تاریخچهای نادر از رویدادی خارقالعاده تصور بهدنیا آمدن نوزادی با جنینی در دل، خود از نگاه تقریبا تمام مردم جهان میتواند رویدادی نادر بهشمار آید. با نگاهی به گذشته نیز آمارها حاکی از همین است. در کلِ تاریخچه پزشکی، تنها 51 مورد از این دست به ثبت رسیده است؛ با این حال، باور پزشکان بر این است که به احتمال یک در نیم میلیون تولد، ممکن است نوزادی به همراه جنینی دیگر در دل خود به دنیا آید. به عقیده پزشکان، در تمامی این حالات، جنینی که در دل نوزاد به دنیا آمده وجود دارد، «قل» دیگر نوزاد است که عملا راهی برای نجات آن جنین نیست. تولد نادری دیگرمانند این یکی از این موارد، همواره بهعنوان یکی از پیچیدهترین و درعینحال عجیبترین حوادث نادر جهان بهحساب میآید. هند همواره بهعنوان سرزمین عجایب شناخته شده که یکی از این عجایب به تولد نوزادانی از همین دست مربوط میشود. در ژوئن سال 1999 پزشکان و متخصصان هندی پس از بررسیهای دقیقی که روی «سانجو باگات» و دردهای مزمن و چندینساله وی انجام دادند، در کمال حیرت متوجه شدند که زائدهای انگلی در شکم وی وجود دارد؛ بررسیهای بیشتر و تصویربرداریهای پیشرفتهای که از قسمتهای مختلف شکم این مرد هندی انجام شد، نشان داد که وی برای 36 سال و بدون اینکه حتی خودش هم متوجه شود، جنینی را در شکم خود داشته که با گذشت سالهای طولانی، به تودهای انگلی و خطرناک تبدیل شده است. البته پزشکان هندی در بررسیهای اولیه به این نتیجه رسیده بودند که تومور بسیار بزرگی در زیر شکم وی وجود دارد؛ اما در ادامه، نشانههایی از برخی اندامها و اعضای انسانی را در این قسمت پیدا کردند؛ اندامهایی چون دست، بازوها، مو و حتی آرواره! پس از محرز شدن اینکه این توده توموری شکل، یک جنین مرده است پزشکان بلافاصله دستبهکار شده و جنین را درحالی که پا و دست نیز درآورده بود و حتی ناخنهایش نیز بلند شده بودند، از شکم مرد بیمار خارج کردند. و نمونه عجیب دیگر اما این هم پایان اینگونه قضایا نبوده؛ در سال 2002، پزشکان هندی متوجه شدند که نوزاد پسر شش ماههای حامل جنینی در شکم خود است! البته آنها زمانی متوجه این جنین شدند که مرده بود. زمانی که جراحان جنین مرده را از شکم نوزاد خارج کردند، آن را وزن کرده و در کمال حیرت با عدد یک کیلوگرم روبرو شدند! نکته عجیبتر این بود که نوزاد پسر تنها 5/6 کیلوگرم وزن داشت. به عقیده پزشکان، بهدنیا آمدن نوزادی درحالی که جنین دیگری را در دل خود دارد، یکی از نادرترین رویدادها در جهان به شمار میآید. این رویداد زمانی رخ میدهد که یکی از جنینها در شکم جنین دیگر به دام میافتد. جنین به دام افتاده، همچون توده انگلی بزرگ میشود و شکل کروکودیل بههم تنیدهای را به خود میگیرد که در ادامه، دردهای زیادی را برای نوازد حامل ایجاد میکند. |
|
خانم "طوطی یوسف اوا" هم اکنون پیرترین زن جهان است که در اول ژوئن سال 1880 در شهری کوچک در ازبکستان بدنیا آمده است.
وی که با نوهها و نبیرهها و دیگر بستگان خود زندگی میکند هم اکنون 129 سال دارد و در شرایط عمومی خوبی به سر میبرد.
یوسف اوا که هم اکنون به همراه در شهر کوچک "دورد گول" (چهار دریاچه) در ازبکستان زندگی میکند، میگوید: من برای شنیدن و دیدن مشکل دارم اما احساس سلامتی خوبی دارم. |
|
روش جدید كباب كردن , باید اسمش رو گذاشت كباب خانواده
روش جدید انتقال درختان
یه داروخونه توی هندوستان
آقا بلاخره شبانه روزی یا فقط روزی
آب انار به روش كاملا استریلیزه و بهداشتی , نوش جونشون
سرنوشت غم انگیز یك چتر باز ناشی
پدر نمونه به این میگن |
این مجسمه های خیلی به مدل واقعی خود نزدیک هستند و توسط مجسمه ساز استرالیائی رون موک که در انگلستان زندگی میکند ساخته می شوند این مجسمه ساز کار خود را با ساختن ماکت های عروسکی شروع کرده و رفته رفته با عکسهای رالیستی و مجسمه های عظیم و خیلی واقعی به مدل اصلی نام خود را بین هنرمندان جاودانه کرده در سال 1990 بود که او تصمیم میگیرد یک مجسمه عظیم که خیلی واقعی هم باشد بسازد و به این ترتیب مدل های دیگر هم ساخته می شوند از همه معروفتر مدل دوپیرزن است که بطرز عجیبی واقعی می نماید اگر مدلهای دیگر این آرتیست را ببینید پی می برید که تمام مدل ها به طرز ماهرانه ای واقعی بنظر میرسند.

نقاشی هایی که توسط یکنابغه 13 ساله کشیده شده است . این نابغه تنها فردی در جهان است که چنین استعدادی را دارد . تمام کلکسیونرها از طرفداران جدی نقاشی های او هستند .
|
اینجا تهران است؛ دختران خالهبازی نمیكنند، مادر نمیشوند و نینی ندارند تا روی پا برایش لالایی بخوانند. اینجا دختران از كودكی رئیس و مدیر عامل شركت میشوند؛ یا از صبح تا غروب در فروشگاه اندر خرج كردن پولاند. اینجا تهران است؛ درس میخوانی كه كنكور قبول شوی، انتخاب رشته میكنی تا وارد شوی؛ حتی اگر رشتهات هیچ تشابهی به ویژگیهای جسمی و روحیات نداشته باشد. اینجا اگر لیسانس نباشی یعنی بیسوادی؛ پس اینجا تهران است. ازدواج نمیكنی چون میخواهی كار كنی، بچهدار نمیشوی كه ارتقاء درجه بیابی و كودك را صبحهای زود به مهد میسپاری تا پول درآوری. مهم مهارت، استعداد و نیاز نیست، مهم مدرك است. اینجا تهران است؛ دختران بیشتر درس میخوانند تا دانشگاه بروند، دانشگاه میروند تا شوهر بهتری بیابند، مدرك بالاتری میگیرند تا با مردی با مدارك بالاتر ازدواج كنند. اینجا تهران است؛ دختران درس میخوانند و پسران پشت كنكور میمانند و پس از سربازی وارد بازار كار میشوند. اینجا تهران است؛ سن ازدواج بالا رفته، چون دختران مدرك بالاتری از پسران دارند و حاضر نیستند با مدارك پایینتر از خود ازدواج كنند. اینجا دختران مهندس و دكتر میشوند و پسران كارگر. اینجا تهران است؛ شهر مدركگرایی. نیازمندی روزنامهها را كه ورق میزنی همه منشی خانم حداقل مدرك لیسانس با روابط عمومی بالا میخواهند! اینجا تهران است؛ شهر شلوغی و ازدحام. صبح كه از خانه بیرون میروی زنان زیادی در صف اتوبوس یا در انتظار تاكسی ایستادهاند. سوار اتوبوس كه میشوی بیش از نیم آنرا زنان پر كردهاند.
اینجا تهران است؛ كار میكنی كه وام بگیری، وام میگیری كه خانه بخری، وام میگیری كه ماشین بخری، وام میگیری كه اثاثیه مدرنتر بخری و... كار میكنی كه تا ابد الدهر قسطهایت را پرداخت كنی؛ تا مقابل نو نوار كردنهای آبجی خانوم و دختر خاله و خواهر شوهر كم نیاوری. و اینجا تهران است... شهر زنان و دختران شاغل و مردان و پسران بیكار. |
|
مهدی كروبی با تعدادی از خوانندگان از جمله خواننده رپ فارسی به نام " ساسی مانکن" دیدار کرد. |
ای باعث مرگ بنده مترو
ای حادثه کشنده مترو
در حالت روی آهن اسکی
ویراژ ده و سُرنده مترو
ماری به طریق لاک پشتی
در هر طرفی خزنده مترو
در زیر زمین چکار داری
در کوه بشو پرنده مترو
یا آنکه قطار اشتری شو
در دشت و دمن چرنده مترو
دانیم که خر سوار کولی
تنها تو رو می پسنده مترو
تو شوت، تو گیج و گول هستی
حرفات همه چرنده مترو
سرکوپه تو اگر به شوش است
ته واگن تو هلنده مترو
هیچ بیلمه دیم عاقبت نجورسن
مقصد نه دی سن له من ده مترو
تهران شده از تو پر ز سوراخ
ای موش زمین جونده مترو
جارو برقی شدی تو در شهر
درهای تو شده مکنده مترو
مردم زنده درونت آیند
بیرون چو شوند رنده مترو
ای وای مگر زبان من لال
در مدخل تو سَرنده مترو
اندازه به بار خود نگهدار
آدم مگه گوسفنده مترو
شد لای درت له و لورده
اعضای شریف بنده مترو
هم قلوه و قلب و نای و معده
هم روده و ناف و دنده مترو
با هر جهش ات پریدم از جا
ای کوپه تو جهنده مترو
شلوار مرا نموده پاره
ای صندلی ات بُرنده مترو
دندان داری مگر تو آخر
ای وحشی، ای درنده مترو
دندان تو مثل موش کوری
هرجا که رسیده کنده مترو
ای دست به کار ناز تازه
با دست نزن که هنده مترو
درهای سخاوتت پلمبه
یعنی همه آکبنده مترو
قر دادن تو عجیب هندی است
اینجا مگه تاشکنده مترو
من تسلمیم به جان ریلت
باشد، تو شدی برنده مترو
ای کاش به جای شاعری سست
من بودم یک دونده مترو
آن وقت نمی شدم سوارت
ای باعث مرگ بنده مترو
در تاريخ آوردهاند كه: وقتي حاج ميرزا آقاسي وزير محمد شاه قاجار به حفر قناتي امر داده بود، روزي كه به بازديد چاهها رفت، مقني اظهار داشت كه كندن قنات در اينجا بيحاصل است، چه اينكه اين زمين آب ندارد. حاج ميرزا آقاسي در جوابش گفت:
«آب براي من ندارد، نان كه براي تو دارد!!»
ابلهي سوزني در خانه گم كرده بود و در كوچه ميطلبيد، گفتند چه ميجوئي؟ گفت: سوزني كه در خانه گم كردهام، گفتند: اي ابله چيزي كه در خانه گم كردهاي در كوچه چه ميجوئي؟ گفت: چه كنم كه خانه تاريك است و چراغ ندارم.
يک روز نصرالدين در حمام زد زيز آواز و از صداي خودش خوشش آمد. گفت:«حيف است مردم از شنيدن اين صداي خوش محروم باشند.»
از حمام بيرون آمد و رفت بالاي منار و شروع به اذان گفتن کرد. آن هم بي موقع. رهگذري از صداي ناهنجار او ذله شد و از آن پائين داد زد: «حالا چه وقت اذان گفتن است، آن هم با اين صداي نکره؟»
ملا گفت: «اگر صاحب همتي در اينجا حمامي درست مي کرد، مي فهميدي آواز من چه قدر دلنشين است.»
عدهاي در بيابان نشسته بودند و غذا ميخوردند. نصرالدين كه از آنجا ميگذشت، بدون تعارف كنارشان نشست و شروع كرد به خوردن.
يكي پرسيد: «جناب عالي با كي آشناييد؟»
نصرالدين غذا را نشان داد و گفت: «با ايشان»
اي جماعت، چطوره حالات تون
قربون اون فهم و کمالات تون
گردنتون پيش کسي خم نشه
از سَر بنده سايه تون کم نشه
راز و نياز و بندگي تون، دُرست
حساب کتاب زندگي تون، درست
بنده مي شم غلام دربست تون
پيش کسي دراز نشه دست تون
از لب خنده فراري نشه
خدا نکرده، اشکي جاري نشه
باز، يه هوا دلم گرفته امروز
جون شما، دلم گرفته امروز
راست و حسيني ش، نمي دونم چرا
بيني و بيني ش، نمي دونم چرا
خلافامون، از سر اختلاف نيست
خلاف، خلافه، توش خطا خلاف نيست
فرقي نداره ديگه شهر و روستا
حال نمي دن مثل قديما، دوستا
شاپرک ها، به نيش مجهز شدن
غريب گزا هم آشنا گز شدن
تنگ غروب که شهر، پر شد از ((رپ))
ما مونديم و يه کوچه علي چپ
خورشيده مي نشست که ما پا شديم
رفتيم و گم شديم و پيدا شديم
رفتيم و چرخي دور ميدون زديم
ماه که در اومد، به بيابون زديم
آخ که بيابون چه شبايي داره
شب تو بيابون چه صفايي داره
شب تو بيابون خدا بساط کن
اون جا بشين با خودت اختلاط کن
دل که نلرزه، جز يه مشت گِل نيست
دلي که توش غصه نباشه، دل نيست
اين در و اون در زَدَناش، قشنگه
به سيم آخر زدناش، قشنگه
دلم گرفته بود و غصه داشتم
منم براش سنگ تموم گذاشتم
نصفه شبي، به کوه تکيه کردم
نشستم و تا صبح، گريه کردم
سِجل و مدرک نمي خواد که گريه
دستک و دنبک نمي خواد که گريه
ساعت الان حدود چهار و نيمه
غصه نخور داداش، خدا کريمه
شعرم اگه سُست و شکسته بسته است
سرزنشم نکن، دلم شکسته است
آدم دلشکسته، بِش حَرَج نيست
شعر شکسته ـ بسته، بش حرج نيست
جيک جيک مستونم که بود، برادر
فکر زمستونم نبود، برادر
تا که ميفته دندونهاي شيري
روي سرت مي شينه برف پيري
کميسيون مرگ مي شه تشکيل
دِرو مي شن بزرگتراي فاميل
از جمع بچه ها، بيرون بايد رفت
مجلس ختم اين و اون بايد رفت
يه دفعه، همکلاسيها پير مي شن
همبازيها، پير و زمين گير مي شن
الک و دولک، الا کلنگ و تيشه
تو ذهن آدما عتيقه مي شه
لي لي و گرگم به هوا، دريغا
قايم باشک تو کوچه ها، دريغا
رمق نمونده تا بريم صبح زود
پياده تا امامزاده داوود
((بي حرمتي)) با ((معرفت)) درافتاد
يه باره نسل لوطي ها ورافتاد
توي تنور خونه ها، کلوچه
بوي پياز داغ توي کوچه
چطور شد؟ توم شد، کجا رفت؟
مثل پرنده پر زد و هوا رفت
سرزده آفتاب از پُشت بوم
ما مونديم و يه قصه نا تموم
بازم همون دوره بي سَواتي
قربون اون حرفاي عشق ِ لاتي
قربون اون ((مخلصتم ، فداتم))
قربون اون ((من خاک زير پاتم))
قربون اون حافظ روي تاقچه
قربون حُسن يوسف تو باغچه
قربون مردمي که مردم بودن
اهل صفا، اهل تبسم بودن
قربون اون دورۀ تردماغي
قربون اون تصنيف کوچه باغي
قربون دوره اي که خوش بيني بود
تار سبيلها، چک تضميني بود
مرداي ناب و اهل دل، نداره
شهري که بوي کاهگل نداره
بوي خوش کباب و نون سنگک
عطر اقاقيا و ياس و پيچک
بوي گلاب و بوي دود اسفند
جمع قشنگ اشک شوق و لبخند
بوي خيار تازه، توي ايوون
تو سفره اي پر از پنير و ريحون
بوي سلام گرم مرد خونه
تو حوض خونه، رقص هندوونه
بوي خوش کتابهاي کاهي
تو امتحان کتبي و شفاهي
قدم زدن تو مرز خواب و رؤيا
خدا، خدا، خدا، خدا، خدايا!
آي جماعت، چطوره احوال تون؟
چي مونده از صفاي پارسال تون؟
نگين فلاني از لطيفه خسته است
خدا گواهه من دلم شکسته است
با خنده شماس که جون مي گيرم
براي تک تک شما مي ميرم
حتي اگه فقير و بي پول باشيد
دلم مي خواد که شاد و شنگول باشيد
خونه هاتون چرا خوش آب و رنگ نيست؟
چي شده؟ خندتون چرا قشنگ نيست؟
حرفهاي گريه دار نمي پسندين؟
مي خواين يه جوک بگم، کمي بخندين؟
خوشا به حال اون که تو محله ش
هواي عاشقي زده به کلّه ش
کسي که قلبش اتصالي داره
مي دونه عاشقي چه حالي داره
با اين که سخته، باز دلنشينه
((تپش، تپش، واي از تپش)) همينه
ردّ و بدل که شد نگاه اول
بيرون مياد از سينه، آه اول
دل ميگه ـ هر چي بش بگي ـ فوتينا
خواب و خوراک و زندگي، فوتينا
عاشق شدن شيدايي داره والا
((خاطر خواهي رسوايي داره)) والا
وقتي طرف تو کوچه پيدا مي شه
توي دلت يه باره غوغا مي شه
آرزوهات خيلي دورَن انگاري
توي دلت، رخت مي شورن انگاري
صداي قلبت اون قدر بلنده
که دلبرت مي شنوه و مي خنده
دين و مَرام و اعتقادت مي ره
اون که مي خواستي بگي، يادت مي ره
مي خواي بگي: ((فدات بشم الهي))
مي گي که: ((خيلي مونده تا سه راهي؟))
مي خواي بگي: ((عاشقتم عزيزم))
مي گي که: ((من عا عا عا عا، چي چيزم!))
مي خواي بگي: ((بيام به خواستگاري؟))
مي گي: ((هواي خوبي داره ساري))
کوزۀ ضربه ديده، بي تَرَک نيست
حال طرف هم از تو بهترک نيست
مي خواد بگه: ((برات مي ميرم اصغر!))
مي گه: ((تمنا مي کنم برادر!))
اول عشق و عاشقي نگاهه
نگاه، مثل آبِ زير کاهه
بين شماها عشقو مي شه فهميد
از تو نگاها، عشقو مي شه فهميد
عشق، اخوي، آتيش زير ديگه
نگاه آدم که دروغ نمي گه
نگاه مي گه: ((عاشقتم به مولا
به قلب من خوش اومدي، بفرما))
حضور حضرت منيژه خاتون
چطوره حال بچه گربه هاتون؟
براي اون دهان و چشم و ابرو
هميشه بنده بوده ام دعاگو
زبس که رفته عشق، توي قلبم
نوشتم اسمتونو روي قلبم
خدا گواهه تا شما نيايين
از تو گلوم، غذا نمي ره پايين
شَبا همه ش ياد شما مي کنم
مي رم به آسمون نيگا مي کنم
شما رو مثل ((ماه)) مي کِشَم هي
شبا هميشه آه مي کشم هي
کسي خبر نداره از قضايا
نه جي جي و نه مامي و نه پاپا
به جاي ((ماريا کَري)) و ((گوگوش))
نوار گريه دار مي کنم گوش:
((قشنگترين پيرهن تو تنت کن
تاج سَر سروري تو سرت کن
چشما تو مست کن همه جا رو بشکن
الا دل ساده و عاشق من ... ))
دلم مي خواد که از سر محبّت
به عشق من بدين جواب مثبت
بگين ((بله)) و گرنه دلگير مي شم
تو زندگي دچار تأخير مي شم
اگر جواب ((نه)) بياد تو نامه ت
خلاصه قهر، قهر تا قيامت!
فداي اون که ((نه)) نمي گه مي شم
عاشق يک دختر ديگه مي شم
تو بي لياقتي اگه بگي ((نه))
اِندِ حماقتي اگه بگي ((نه))
ببين تو آينه، آخه اين چه ريخته؟
مثل تو صد تا توي کوچه ريخته!
تو خانمي؟ تو خوشگلي؟ چه حرفا ...
حرف زياد نزن، برو ببينم با ااا ...
بشين عزيز، پرت و پلا نگو مَرد!
اين مدلي، نمي شه عاشقي کرد
تو هر دلي، يه عشق موندگاره
آدم که بيشتر از يه دل نداره
... درسته، ديگه توي شهر ما، نيست
دلي که مثل کاروانسرا نيست
بازم همون دلاي بچگي مون
دلاي با صفاي بچگي مون
يه چيز مي گم، ايشالا دلخور نشين
قربونِ اون دلاي تک سر نشين!
اين روزا عُمر عاشقي دو روزه
ايشالا پير عاشقي بسوزه
بلا به دور از اين دلاي عاشق
که جمعه عاشقند و شنبه فارغ!
گذاشته روي ميز من، يه پوشه
که اسم عشق هاي بنده، توشه
زري، پري، سکينه، زهره، سارا
وجيهه و مليحه و ثريا
نگين و نازي و شهين و نسرين
مهين و مهري و پرند و پروين
چهارده فرشته و سه اختر
دو ليلي و سه اشرف و دو آذر
سفيد و سبزه، گندمي و زاغي
بلوند و قهوه اي و پر کلاغي ...
هزار خانومند توي اين ليست
با عده اي که اسم شون يادم نيست!
گذشت دوره اي که ((ما)) يکي بود
((خدا)) و ((عشق)) آدما، يکي بود
نامۀ مجنون به حضور ليلي
مي رسه اينترنتي و ايميلي!
شيرين مي ره مي شينه پيش فرهاد
روي چمن تو پارک بهجت آباد
زلفاي رودابه ديگه بلند نيست
پله که هس، نيازي به کمند نيست
تو کوچه، غوغا مي کنند و دعوا
چهار تا يوسف، سر يک زليخا!
نگاه عاشقانه، بي فروغه
اگه مي گن ((عاشقتم)) دروغه
تو کوچه هاي غربي صناعت
عشقو گرفتن از شما، جماعت!
کجا شد اون ظرافت و کرشمه
نگاه دزدکي، کنار چشمه؟
کجا شد اون به شونه تکيه کردن
کنار جوبِ آب، گريه کردن؟
دلاي بي افاده، يادش به خير
دختر کاي ساده، يادش به خير
من از رکورد عشق در خروشم
اگه دروغ مي گم، بزن تو گوشم
تو قلب هيشکي، عشق بي ريا نيست
حُجب و حيا تو چشم آدما نيست
کُشتۀ دلبرند و ارتباطش
فقط براي برخي از نکاطش
پرنده پَر، کلاغه پَر، صفا پَر
صداقت از وجود آدما، پَر
دلا، قسم بخورـ اگر که مردي ـ
که ديگه گِردِ عاشقي نگردي
ما توي صحبت رُک و راستيم داداش
عشق اگه اينه، ما نخواستيم داداش
حالِ کذايي به شما ارزوني
عشق ريايي به شما ارزوني
زدم تو خال تون دوباره، آخ جان!
حسابي حال تون گرفته شد، هان؟!
اينا که من مي گم همه ش شعاره
عشق و محبّت، شاخ و دم نداره
مُهم، فقط نحوۀ ارتباطه
اينه که اين قَدَر سرش بساطه
ناز و ادا، هميشه بوده جونم!
حُجب و حيا، هميشه بوده جونم!
آدمو تو فکر و خيال گذاشتن
وقت قرار، آدمو قال گذاشتن
وعدۀ اين که: ((من زن تو مي شم
وصلۀ چاک پيرهن تو مي شم))
حرفاي داغ و پخته و تنوري
چه از طريق نامه يا حضوري
هميشه بوده توي عشق، حاضر
همينه ديگه خُب، به قول شاعر:
با اون همه قد و بالا تو قُربون
((با اون همه قول و قرار و پيمون
که با من غمزه داشتي، رفتي))
تو کوچه تون باز منو کاشتي، رفتي!
چقدر مونده بي حساب و کتاب
نامۀ لاکتاب مون بي جواب
چقدر وعده هاي بي سرانجام
چقدر توي کوچه، عرض اندام
چقدر حرفاي عاشقانه
چقدر آه و نالۀ شبانه
چقدر گريه هاي توي پستو
چقدر وصف خطّ و خال و ابرو
چقدر دزدکي سرک کشيدن
چقدر فحش و ناسزا شنيدن!
چقدر خوابهاي خوب و شيرين
چقدر، بعد خواب، ناله ـ نفرين!
خلاصه، عشق و عاشقي همين هاست
اما تو تعريفش هميشه دعواست
اگر دلت تپيد و لايق شدي
عزيز من، بدون که عاشق شدي!
شهر بدون مرد، شهر درده
قربون شکل ماه هرچي مرده
قربون اون مرداي دل شکسته
قربون اون دستاي پينه بسته
مرداي ده، مرداي کاه و گندم
مرداي ده، مرداي خوان هشتم
مرداي پشت کوه، مثل خورشيد
تو دلشون هزار جام جمشيد
مرداي سوخته زير هرم آفتاب
مرداي ناب و کم نظير و کمياب
کيسه چپق ها به پر شال شون
لشکر بچه ها به دنبال شون
بيل و کلنگ شون هميشه براق
قليون شون به راه، دماغ شون چاق
صبح سحر پا مي شن از رختخواب
يک سره رو پان، تا غروب آفتاب
چار تاي رستمند به قد و قامت
هيکلشون توپ، تن شون سلامت
نبوده غير گرده گلاشون
غبار اگر نشسته رو کلاشون
کلام شون دُعا، دعاشون روا
سلام و نون و عشق شون بي ريا
مرداي ناز دار، مرد شهرن
با خودشون هم اين قبيله قهرن
مرداي اخم و طعنۀ بي دليل
مرداي سر شکستۀ زن ذليل
مرداي دکتراي حلّ جدول
مرداي نق نقوي لوس تنبل
لعنت و نفرين مي کنن به جاده
اگر برن چار تا قدم پياده
مرداي خواب تو ساعت اداري
تازه دو ساعتم اضافه کاري!
انگار آتيش گرفته ترمه هاشون
هميشه تو همه سگرمه هاشون
به زير دست، ترشي و عبوسي
به منشي اداره، چاپلوسي
براي جستن از مظان شکها
دايرة المعارف کلکها
بچه به دنيا ميارن با نُذور
اغلب شون يه دونه اون هم به زور
پيش هم از عاطفه دم مي زنن
پشت سر امّا واسه هم مي زنن
اين جا مهم فقط مقام و پسته
مرداي شهري کارشون درسته
|
در سیسیلی ( Sicily ) ایتالیا در زیر زمین صومعه ایی سرزمین مردگان قرار دارد! در اینجا میتوان جسد مومیائی ۸۰۰۰ نفر را با لباسهای فاخرشان پیدا کرد. ثروتمندان Palermo ( بخشی از سیسیلی ) نزدیکان خود را بین سالهای ۱۵۹۹ میلادی تا ۱۹۲۰ میلادی تحویل این صعومعه میدادند و متصدیان صعومه آنها را در قفسه ها قرار میدادند و یا اینکه بصورت ایستاده به قلابهایی وصل میکردند. معروفترین و عجیب ترین جسدی که در این صومعه قرار داده شده است جسد دختر بچه ی ۲ ساله ای بنام Rosalia Lombardo که در سال ۱۹۲۰ تحویل این صومعه داده شده است. جسد این دختر بچه در تابوتی قرار داده شده که در آن شیشه ایست! زمانیکه به این دختر بچه خیره میشوی مثل این می ماند که او به خواب شیرینی رفته است! چهره ی او بعد از ۸۸ سال همچنان طبیعی باقی مانده است.
بقیه در ادامه مطلب
|